روز قبل از به دنیا اومدن فرشته ی کوچولوی ما
میدونی کوروش جون تو وقتی اومدی توی دلم که توی شرایط سختی بودم و بین رفتن و موندن مردد بودم اما وخود تو ازم خواست بمونم و من موندم با روزهایی خوب را با تو رقم بزنم.مامانی جون دکتر سبزوار برای 23 بهمن بهم نوبت عمل داده بود.هوا خیلی سرد بود و من همیشه دوست داشتم روز به دنیا اومدنت برف بباره و این اتفاق افتاد.صبح زود منو بابا و مامانی به سمت سبزوار حرکت کردیم.نمیدونم چرا اصلا باورم نمیشد که قراره ببینمت.همش فکر میکردم عملم عقب میوفته.کلی ذوق داشتم اما به محض اینکه رفتم بیمارستان استرس همه ی وجودمو گرفت.خیلی احساس تنهایی میکردم وقتی لباس پوشیدم و منتظر شدم صدام کنن از ترس خیس عرق شده بودم.نمیدونم چی شد که بیهوش شدم و وقتی به هوش اومدم دردی داشتم...
نویسنده :
lمامان و گاهی بابا
22:47



